حكيم زجاجى

509

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

. . . * بيفتاد سرو مرادش ز پاى بپژمرد گلزار جانش ز باد * نكردى جز از ناله و آه ياد همى گفت در شيون آن نازنين * كه من خودبخود كرده‌ام اين‌چنين . . . آن كس كه تاج من است * فتاده سرش از لجاج من است من افشاندم اين دانه كآمد به بار * از آن شد چنين چشم من سيلبار 495 بيامد شبى مير هارون برم * سزد گر شود باز پرخون پرم نماندم كه آيد به نزديك من * از آن شب نگر ، روز تاريك من ستيز زمان پاى عقلم ببست * به تيغ جفا فرق جانم بخست برون رفت هارون ز پيشم به خشم « 1 » * پر از خون دل كرده دو طاس چشم در ايوان من بود هندو زنى * كه صد هست چون او به هر برزنى 500 به « 2 » مطبخ درون بود زن آب‌كش * بشد پيش او خسرو شيرفش « 3 » ز شاه جهان بارور شد كنيز * نباشد از اين طرفه‌تر « 4 » كار نيز چو آگاه گشتم پشيمان شدم * ز فعل بد خود پريشان شدم چو از كار هارون خبر داشتم * ز رخ پردهء شرم برداشتم كنيز سيه را بر خويشتن * نشاندم كه بد غم خور « 5 » خويشتن 505 نبشتم به كاغذ بر آن روز را * همى داشتم آن دل‌افروز را چنين تا سرافراز مأمون بزاد * ز مادر ، كه تا ملك برباد داد لجاج زن « 6 » آورد اين فتنه باز * ستيز زمان كرد از اين‌گونه راز جز از صبر درمان اين درد نيست * چنين زار تا چند شايد گريست يكى نامه بنبشت حالى به درد * زبيده به مأمون آزادمرد 510 كه گردند از « 7 » طاهر بدنشان * به نامه بر از ديده شد خون‌فشان پديد آمد اين . . . شير نر * شب و روز جوياى علم و هنر جگرگوشهء من از او شد هلاك * فرو برد آن نازنين را به خاك ز من بود اين بد كه بر من رسيد * چه نالم كه درد از من آمد پديد

--> ( 1 ) منم بخشم ( 2 ) بر ( 3 ) تش ( 4 ) طرفه بر ( 5 ) خود ( 6 ) ضن ( 7 ) كه كرد از